تبلیغات
☆ کُلــــوپـــ رویـــــــآیی صَــدَفـــ☆ - خاطره (1)

خاطره (1)

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1397 09:18 ب.ظ

äæíÓäÏå : بیــــ اَصــــآبــــ :| ....
ÇÑÓÇá ÔÏå ÏÑ: حــــــَرفـــــــ هـــــــآمـ ?

سلام :) اومدم با یه خاطره
این خاطره کاملا واقعی هست وهیچ دست کاری نشده
 پارسال شب بود طبق معلول ساعت 3 شب بود
ما چراغ هارو خاموش کردیم همه خوابیدن
(مامانم /بابام/ من و خواهرم سحر که باهم میخوابیم
ما همیشه یه چراغ توی راهروی خونمون روشنه
ولی اون شب یادمون رفت چراغ رو خاموش کنیم x_x
ما خوابیدم بعد نیم ساعت دیدم یه صدایی میاد
یا خدااااااا کیه کسیه یا ما اوسکول شدیم#ـــــ#
بعد یه صدایی اومد یکی پاش مه میزخورد
وای مامان خواهرم دستشو رو دهنم گذاشته بود
واییییییییی بعد یه چراغی روشن خاموش شد
عین چراغ قوه خواهرم نمیذاشت رومو این ور کنم
بعد یکهو اجیم جیغغغ زد مامان مامام کمکککککککک
حالا مامانم یا خدااااااا چکار شده چرا جیغ میکشی
بابام ازون ور یعنی خو چرا جیغ میکشین زهرمون ترکید
آخه دزد اومده مامانم دزد چی بچه بابات میخواس بره دستشویی
در که باز بسته میشده عین چراغ قوه روشن خاموش میشده
اخه چراااا چراغو روشن نذاشتین بابات میخواست پاش بره رو
میززززززززززززز بابام بله درست میفرمایند مادرتان فرذندانم
قیافه من اون موقع -ـــــــــــــــــــ-
دیگه داستان تموم شد مامانم رفت خوابید ولی من بیدار بودم
وسر هی قور میزدم اخه بچه جان چرا داد میزنی نمیگی
اگه دزد باشه میاد مارو میکشه تا خفه شیمممم هان
اجیم: ترسیدم خوب:
ازدست تو سحرووووووووووووووو اه
خوب دیگه داستان به پایان رسید  خداحافظ^^




ÏíϐÇå åÇ : ثابتـــــ
ÂÎÑíä æíÑÇíÔ: جمعه بیست و ششم مرداد 1397 05:51 ب.ظ